اعوذُ بالله من الشَّيطان الرَّجيم؛ بسم اللَّه الرَّحْمَن الرَّحيم و الْحَمْدُ للَّه ربِّ الْعالَمين
و صَلَّی الله عَلی مُحمَّد وَ آلِه الطَّيِّبين الطّاهِرين و لعنةُ الله عَلی اَعدائِهم اَجمَعين.
اعوذُ بالله مِن الشَّيطان الرَّجيم
«فَاتَّقُواْ اللَّهَ و أَطِيعُونِ و لَا تُطِيعُواْ أَمْرَ الْمُسْرِفِين الَّذِين يُفْسِدُون فى الْأَرْضِ و لَا يُصْلِحُون»
«اِنَّ الاِسلامَ بدؤُهُ مُحَمَّدیٌّ وَ بَقاؤُهٌ حُسَينیٌّ» [1]
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به حرکت امام حسین(علیه السلام) و قیام آن حضرت بود که عرض کردم هدفمند بود و آن طور که حضرت خودشان در وصیّتنامهای که از ایشان منقول است مرقوم فرمودند هدف، اصلاح امّت جدّشان بود. و این قیام مجموعهای از درسها بود در ابعاد گوناگون معرفتی، فضیلتیِ انسانی، دنیوی، اخروی، فردی، اجتماعی؛ و در مسئله غیرت نسبت به دین ریشه داشت.
ارتباط امر به معروف و نهی از منکر با مسأله «غیرت دینی»
بحث ما به غیرت نسبت به دین رسید. انسان هم نسبت به شخص خودش باید دینِ شخص خودش را حفظ کند و هم نسبت به دیگران. چون گفتیم غیرت آن حالتی است که موجب میشود انسان کوشش و سعی کند در حفظ چیزی که حفظ آن عقلاً و شرعاً بر او لازم است و اهمّ امور هم دین انسان است. هم نسبت به خود و هم نسبت به دیگران. لذا مسئله امر به معروف و نهی از منکر را هم میبینید امام حسین (علیه السلام) بلافاصله بعد از اصلاح امت جدّ مطرح میفرمایند. بلافاصله. در همان وصیتنامهاش که به محمد بن حنفیه دارد میفرماید امر به معروف کنم نهی از منکر کنم.
غیرت دینی؛ کارآمدترین ابزار برای حفظ جامعه اسلامی از آسیب دشمنان
جلسه گذشته مطلبی را راجع به امیرالمؤمنین(علیه السلام) میخواستم نقل کنم نرسیدم. یک مطلبی است در نهجالبلاغه من از دو خطبه قسمتهایی را عرض میکنم و او این است که اگر هر جامعه اسلامی بخواهد خودش را از دشمنان اسلام حفظ کند، آن ابزارِ کارا، آن ابزاری که به درد میخورد که آن جامعه را حفظ کند، عبارت از غیرت بر دین است. امشب خوب حرف من را گوش بدهید. چون برای من نیست من از نهجالبلاغه میخوانم. (نهجالبلاغهها مختلف است، دو نهجالبلاغه نگاه کردم در یکی خطبه 179بود، در یکی خطبه 178).
غیرت دینی در کلام امیرمؤمنان(علیه السلام)
در این خطبه حضرت در ارتباط با مقابله با معاویه از اصحابش گله میکند. چون نمیتوانم همه خطبه را برای شما بخوانم، آن قسمتی که مورد بحثم است را میگویم. ولی میگویم خطبه برای چه است. خطاب به اصحابش میکند «و إِنْ أُجِئْتُمْ إِلَى مُشَاقَّةٍ نَكَصْتُمْ لا أَبَا لِغَيْرِكُم»اگر شما ناچار به سختی و جنگ و اینها بشوید. (خلاصه اش گرفتار بشوید) شما به قهقرا بر میگردید. یعنی از آدمهایی نیستید که مقابله با دشمن کنید، دشمن هم بیپدر است «لا أَبَا لِغَيْرِكُم» اشاره به معاویه است «مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ وَ الْجِهَادِ عَلَى حَقِّكُم» در یاری کردن و سعی و کوشش کردن و گرفتن حقّتان منتظر چه هستید؟ «الْمَوْتَ اَوِ الذُّلَّ لَكُم». این را بدانید با این وضعی که شماها دارید مرگ یا خواری برای شما است. تا میرسد به اینجا که میگوید من میمیرم و خلاصه از شرّ شما هم خلاص میشوم... که نمیخواهم بخوانم چون باید بخوانم و همه ما گریه کنیم به حال علی(علیه السلام). «أَ مَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لا حَمیَّةٌ تَشْحَذُكُم» آیا شما دینی ندارید که شما را جمع کند؟ غیرتی که شما را برای جلوگیری از دشمن آماده سازد؟ جلسه گذشته گفتم این حمیّت، حمیّت جاهلیت نیست. حمیّت بر دین است. یعنی چه؟ شما غیرت دینی ندارید که در مقابل دشمن بایستید. «أَ مَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ حَمیَّةٌ لا تَشْحَذُكُم» صریح.
اگر بخواهیم تحلیلی حرف بزنیم باید بگوییم که آن چیزی که موجب حفظ جامعه اسلامی از تهاجم دشمن میشود، هر نوع تهاجمی. فیزیکی، فرهنگی همه و همه. این را بدانید اسلحه نیست، پول نیست، ابزار مادّی نیست، پنبه را از گوشت بیاور بیرون. چیست؟ دین و غیرت بر دین. این حرفهای مرا گوش کنید. بنشینید کلاه خودتان را قاضی کنید ببینید غیر از این است؟ من از خودم نمیگویم. اینها از علی (علیه السلام) است. میگوید آن چیزی که کارساز است که میتوانید در مقابل دشمن بایستید، او را سر جایش بنشانید، ذلّت نکشید، کشته نشوید چیست؟ دین و غیرت بر دین.
تأکید علی (علیه السلام) بر نقش غیرت دینی در حفظ جامعه اسلامی
خطبه دوم؛ مقدمهاش را من باید بگویم. معاویه در زمان امیرالمؤمنین(علیه السلام) نعمان بن بشیر را با دو هزار نیرو فرستاد به سمت عراق که اینها را بترساند و به قول ما از آنها زهر چشم بگیرد؛ اینها تا پشت کوفه آمدند رسیدند به یک محلهای که به آن عینالتّمر میگویند. آن کسی که از طرف علی(علیه السلام) در آن منطقه حکمران بود مالک بن کعب بود. دید اینها آمدند و اگر برسند کلک اینها را هم کندهاند. چرا؟ چون دید با کم و زیاد آن صد تا نیرو بیشتر ندارند. یک لقمه آنها هستند، یک لقمه هم کمتر هستند. اینها را می بلعند. چه کار کنند؟ بلافاصله خبر داد به علی(علیه السلام) آقا! به دادم برس. نزدیک کوفه هم بود.
علی(علیه السلام) خطبه خواند و مردم را دعوت کرد و جریان را به مردم گفت. دو هزار نیرو فرستاده است برای اینکه شما را بترساند. الآن هم این بیچاره صد تا نیرو بیشتر ندارد جمع شوید بروید آنجا. شما میدانید کوفه از بزرگترین شهرها بوده آن موقع صدها هزار جمعیت داشته. گاهی میگویند میلیونی بوده است حالا غلو هم در بعضی از تواریخ میکنند. حضرت دید استقبالی نکردند سران اینها را خواست. چون معمول این بود، سران قبائل را خواست و با اینها صحبت کرد که آخر این چه وضعی است؟ گفتند باشد. اینها رفتند این طرف و آن طرف سیصد نفر جمع شدند. ببینید دل علی(علیه السلام) چطور به درد میآید سیصد نفر. حدوداً سیصد نفر، چون نوشته اند حدوداً. بقیه نیامدند.
اینجا بود که دل علی(علیه السلام) به درد آمد این جملات را گفت «مُنِيتُ بِمَنْ لَا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ» به کسانی گرفتار شدم که چون آنها را میخواهم، امر به آنها میکنم پیروی نمیکنند «لا يُطِيعُ إِذَا أَمَرْتُ، لَا يُجِيبُ إِذَا دَعوْتُ» آن جملهای را که در آن خطبه نسبت به معاویه گفت، اینجا آمد به اینها گفت. به اصحاب خودش گفت. آقا این را بروید در نهجالبلاغه ببینید. گفت «لا أَبَا لَكُم» بیپدرها! من از خودم نمیگویم بروید در نهجالبلاغه ببینید «مَا تَنْتَظِرُونَ بِنَصْرِكُمْ رَبَّكُم» شما برای یاری و نصرت پروردگار خودتان منتظر چه هستید؟ بعد همان جمله را فرمود «أَ مَا دِينٌ يَجْمَعُكُمْ وَ لا حَمیَّةَ تُحْمِشُكُم» دینی ندارید که این شما را جمع کند؟ غیرت ندارید که شما را تکان بدهد؟ چون غیرت تکان میدهد آدم را.
فضاسازی مادی در جامعه اسلامی و خون جگر رهبران معنوی
من حالا تطبیق میدهم با جریان امام حسین(علیه السلام) و میگویم که شکستی هم که از نظر ظاهر امام حسین(علیه السلام) خورد برای چه بود. و آن اینکه آن چیزی که برای مقابله و رویارویی با دشمن درجامعه اسلامی کارساز است، دین و غیرت بر دین است. ابزار مادّیت کارایی ندارد، آن چیزی که کارایی دارد درونی است. ایمان، دین، غیرت بر او که آن حالت است. در گذشته یعنی در موقع علی(علیه السلام) و قبل آن هم اینجور بود. حتی برای امام حسین(علیه السلام)، که بیشتر برای امام حسین(علیه السلام) بود برای امیر المؤمنین کمتر، آنهایی را که جو حاکم در جامعه در اختیار آنها بود، فضاسازی میکردند. فضای مادّیت درست کردند برای جامعه. مردم را به مادّیت سوق میدادند. معاویه همین کار را میکرد. آقا بروید ببینید دیگر. این از زمان عثمان شروع شده است. خوب حرفهای مرا گوش کنید؛ از زمان عثمان شروع شد که مسیر و فضا، مسیر مادّیت شد. تا به حسین(علیه السلام) رسید ببینید چه در آمد.
جوّ حاکم بر جامعه، جوّ معنویت نبود. جوّ مادیت بود که حاکم بود بر جامعه. دیگر اینجا ابزار معنویّت کاراییاش را از دست میدهد. بارها امام حسین (علیه السلام) فریاد بزند فایدهای ندارد. شما شنیدید عمر سعد گفت «أَ أَترُکُ مُلکَ الرِّی وَ الرِّیُّ مُنیَتی» حکومت ری را رها کنم؟ خودش میدانست. او بحث جهنّم و بهشت را خوب میدانست. ولی گفت نه! من نمیتوانم از این بگذرم. چه بود؟ جوّ حاکم مادیّت بود. مال، جاه؛ مال، جاه؛ مال، جاه.... تمام شد. خیلی برایتان روشنش کردم. پول ریاست. پول، ریاست؛ پول، ریاست....
این جوّ حاکم بر جامعه بود. اینجا چه میشوند؟ آن کسانی مثل حسین(علیه السلام) مثل علی(علیه السلام) که رهبران معنوی هستند، بیچاره میشوند. بیچاره میشوند اینها. چرا؟ چون ابزار مردم هستند. وقتی زیرمجموعهها آمدند جاروها و پاروها کردند، آنها جگرهایشان خون است.
حیات جامعه اسلامی در گرو «غیرت دینی»
با شعار نمیشود درستش کرد؛ هِی شعار بده. من یک چیزی به شما بگویم. وظیفه شرعیام میدانم. شعار، حکم چاشنی غذا را دارد. شعار چاشنی است. غذا که پختی چاشنی به آن بزن که خوش خوراک بشود. اگر غذایی نباشد چاشنی به درد میخورد؟ بهترین چاشنی را بیاور. وقتی خِلَل در دین شد، غیرت دینی از بین رفت، با شعار چه چیزی را میخواهی تکان دهی؟ این مرده را؟ با شعار که مرده زنده نمیشود. این از درون مرده است. ابزار حیات جامعه دینی به دین و غیرت بر دین است. اگر نباشد شعارها اثرش زود گذر است. اثرش روزی یا ساعتی است. این را هم به شما بگویم گاهی هم بی اثر است. یک تکانی به آن میدهی میافتد. این را رهایش کن.
من دارم نهجالبلاغه میخوانم خوب دقت کنید. «تکان» گفت؛ دقت کردید؟ علی(علیه السلام) چه گفت؟ برگشت به آنها گفت که «غیرت دینی ندارید تکانتان بدهد» و این ابزار خاصّ خودش را دارد. این را به شما بگویم. دین ابزار خاص خودش را دارد. غیرت بر دین فطری است. ولی شما چه کار میکنید؟ با یک سنخ از امور این را از کارایی میاندازید. عوض اینکه این را ساخته و پرداخته همیشه تر و تازه نگه دارید که اگر ما محتاج شدیم بتوانیم دفاع کنیم از هر تهاجم دشمن چه فرهنگیاش باشد چه فیزیکیاش باشد. اینها را من فکر میکنم خیلی ساده گفتم. تمام اینهایی که دارم میگویم حساب شده است. اینها جزء معارف ما است.
ما حرفمان این بود. ببینید علی(علیه السلام) چطوری دل او به درد آمده است. شما اصلاً شنیده بودید در نهجالبلاغه علی(علیه السلام) اینطور تعبیر کرده باشد: بیپدرها! دیدید که، آنجا به معاویه میگوید اینجا به اصحاب خودش می گوید. دو هزار نفر آمدند، میگویم بروید اینجا نزدیک کوفه. یک خطبه خواندم هیچ خبری نیست، سران را خواستم با آنها حرف زدم سیصد نفر آمدند. مسئله این بود.
حرکت معرفتی امام حسین(علیه السلام)
امّا حسین (علیه السلام) را گفتم مسئله، مسئله خاصّ خودش بود و چون امام حسین(علیه السلام) در آن مقطع زمانی از همان اول هم میدانست که مسئله چیست و هر چه آمدند گفتند، گفت میدانم ما برویم کشته میشویم. او دنبال بحث آینده بود و شهادت او کار ساز بود. میخواهم امشب در این بحث وارد شوم. حسین(علیه السلام) حرکتش دوتا حرکت بود. یک حرکت ظاهری بود که همین بود که بحث کردم؛ یک حرکت باطنی داشت در بُعد عرفانی و معرفتی. که من به شما گفتم که در یک سنخ از موارد میبینید آن را پررنگش می کند. یک جا این را پررنگ میکند یکجا آن را پررنگش میکند.
حسین(علیه السلام) امشب (شب عاشورا) دارد این را پررنگش میکند. با چه؟ این را شنیدید و در مقتل هست که عصر روز نهم محرم (تاسوعا) عمر سعد به لشگرش گفت که سوار شوید؛ «نادی یا خَیلَ الله اِرکَبی». میخواستند حمله کنند. آمدند و حسین(علیه السلام) «جالسٌ اَمامَ بَیتِه» یعنی دم خیمه نشسته بود و به شمشیرش تکیه داده بود و سرش را گذاشته بود روی دو زانویش «اِذ خَفَقَ بِرأسِه عَلی رُکبَتیه وَ سَمِعَت اُختُه الصَّیحَةَ» زینب(سلام الله علیها) سر و صدای آن ها راشنید که جمعیّت حرکت کرده بودند «فَدَنَت مِن اَخیها» آمد پیش برادرش «وَ قالت: یا اَخی اَما تَسمَعُ اَلأَصوات قَد اِقتَرَبَت؟» رو کرد به حسین(علیه السلام) گفت برادر صداها را نمیشنوی؟ «فَرَفَعَ الحُسَین(علیه السلام) رَأسَهُ» سرش را گذاشته بود روی زانویش، سرش را بلند کرد «وَ قال انّی رَأَیتُ رسولَ الله(صلی الله علیه و آله وسلم) اَلساعَةَ فی المَنام» خوابم برد همین الآن جدّم را خواب دیدم «وَ هُوَ یَقولُ لی إِنَّکَ تَرُوحُ إِلَینا» از اینجاست که حرکت عرفانی معرفتی حسین(علیه السلام) شروع میشود. جدم به من گفت بیا به سمت ما «فَلَطَمَت اُختُهُ وَجهَها» زینب وقتی این را شنید از امام حسین(علیه السلام)، شروع کرد به صورتش لطمه زدن «و نادَت بِالوَیل» صدایش به ناله بلند شد «فَقالَ لَها الحُسَین لَیسَ لکَ الوَیل یا اُخَیَّة اُسکُتی رَحِمَکَ الله» نه سزاوار تو نیست اینجا ناله کنی، ساکت باش، رحمت خدا بر تو...
«وَ قال لَهُ العَبّاس یا اَخی اَتاکَ القَوم» بردارش آمد گفت اینها آمدند. یعنی میخواهند حمله کنند «فَنَهَضَ ثُمَّ قال إِرکَب بِنَفسی اَنتَ یا اَخی» این خیلی است به خدا قسم. خیلی حرف است. من مقتل را برای شما میخوانم. حسین(علیه السلام) رو به عباس کرد، گفت سوار شو جانم فدای تو «إِرکَب بِنَفسی اَنت یا اَخی» ای برادر «حَتّی تَلقاهُم وَ تَقول لَهُم ما لَکُم» بپرس چیست؟ سؤال کن چیست؟ حضرت عباس آمد، تنها هم نیآمد؛ ده نفر از همین لشگر سواره همراهش بودند. آمد و سؤال کرد «ما تُریدُون» چه میخواهید؟ «قال جاء اَمرُ الامیر» امر آمده از امیر که ما بیاییم به شما بگوییم یا بیایید تسلیم شوید یا اینکه بیایید جنگ کنیم. حضرت عباس به آنها گفت عجله نکنید تا من بروم سراغ برادرم. آمد خدمت امام حسین(علیه السلام) «فَاَخبَرَهُ بِما قالَ القَوم فَقال اِرجِع اِلَیهِم فَاِنِ استَطَعتَ اَن تُؤَخِّرَهم اِلی غَدٍ وَ تَدفَعَهم عَنّا العَشیَّة» امام حسین(علیه السلام) فرمود اگر توانستی برو و این را عقب بینداز؛ بینداز به فردا و یک امشب را تأخیر بینداز. چرا؟ لام، لام تعلیل است. میگوید برای اینکه ما امشب نماز بخوانیم « لَعَلَّنا نُصَلی لِرَبِّنا اَلِّلیلَة وَ نَدعوه وَ نَستَغفِرُهُ فَهُوَ (خدا) یَعلَم اَنّی قَد کُنتُ اُحِبُّ الصَّلاة» خدا میداند من نماز را دوست دارم «اُحِبُّ الصَلاة لَه وَ تِلاوَة کِتابِه وَ کَثرَةِ الدُّعا وَ الاِستِغفار فَمَضَی العَبّاس اِلَی القَوم وَ رَجَع» که اینجا من حرف دارم و میخواهم وارد این بحث شوم.
غیرت، از لوازم محبت
یک بحثی دارند اهل معرفت که گفتم هم در مسائل اخلاقی مطرح است هم عرفانی که حالا میخواهم بروم سراغ آن؛ از نظر اخلاقی من عزت و غیرت را معنا کردم حالا می رویم سراغ جنبههای معرفتیاش؛ اهل معرفت هم غیرت را مطرح میکنند به عنوان یکی از منازل سلوک الی الله تعالی و می گویند از جمله لوازم محبت، غیرت است. اول سه گونه درست میکنند غیرت را، غیرت مُحبّ، غیرت محبوب، غیرت محبت؛ من اینها را فهرستوار بگویم و رد شوم. بعد میآیند سراغ غیرت مُحبّ؛ برای غیرت مُحبّ هم سه درجه درست میکنند: غیرت عابد، غیرت مرید، غیرت عارف؛ حالا این چیست نزد اینها؟ از لوازم محبت؛ حالا بگو ببینم غیرت چیست از نظر اهل معرفت؟ میگویند هیچ مُحبّی نیست مگر اینکه غیور است؛ چون از لوازم محبت است وقتی سالک الی الله وارد محبت شد، یعنی حال غیرت پیدا کرد، هر مانعی که بر سر سیر او الی الله باشد را بر میدارد؛ هر مانعی.
غیرت و برطرف کردن حجابهای بین محبوب و محبّ
من حالا بگویم این را هم از کجا گرفتم ریشه این حرفها در حرفهای علی(علیه السلام) است که می فرماید «غَیرَتُ المُؤمِنِ بِالله سُبحانَهُ» حالا میگویم، میگویند هر چه سالک الی الله جلوتر رود این قدرت غیرتش بیشتر میشود؛ لذا موانع مهمتر را از سر راهش بر میدارد، موانع سخت تر را برمیدارد. یعنی آن حالت شکیباییاش بیشتر میشود اینقدر میرود، میرود، میرود جلو تا تمام آمال، تمام آرزوها و تمام تعلقات از او میرود؛ غیر محبوب هیچی را دیگر نمیبیند. میرود تا آنجاییکه تسلیم او بشود به تعبیری اگر بخواهیم بگوییم این سیر، بُرّا میکند این اسلحه غیرت را هر چه جلو میرود. لذا شب عاشورا میگوید خدا میداند که نماز را دوست دارم برای او؛ چرا؟ چون نماز گفتگو با محبوب است؛ دعا گفتگو و راز و نیاز با محبوب است؛ استغفار باز رویارویی و روبرویی با محبوب است؛ تلاوت قرآن کلام محبوب است؛ حتی دارند اهل معرفت که حتی «متعلّقات محبوب»، این تعبیر را هم دارند.
غیرت عرفانی امام حسین(علیه السلام) در شب عاشورا
لذا این روایت را شما شنیدید دیگر که حسین(علیه السلام) رفت در خیمهی جون آنجا اسلحه را تیز میکرد شروع کرد به خواندن این اشعار معروف: «یا دَهر اُفٍّ لَکَ مِن خَلیلی...» شروع کرد به خواندن، من روایت را از زین العابدین بعضی از قسمتهایش را نقل میکنم، بعد میگوید من فهمیدم مسئله را؛ فهمیدم که مطلب تمام است همهاش؛ که گریه گلویم را گرفت؛ جلوی خودم را گرفتم و شکستم گریه را در گلویم؛ شکستم. حضرت زین العابدین میفرماید که نکند گریه کنم صدای گریه من به عمهام برسد؛ چون عمهام پیش من نشسته بود من را پرستاری میکرد. ولی عمه کلام حسین را شنید و سراسیمه زد بیرون از خیمه و آن داستان «لَیتَ المَوت...» زینب میگوید ای کاش مرده بودم الآن و این را از تو نمیشنیدم؛ حتی دارد زینب(علیها السلام) غش کرد و حسین(علیه السلام) آب را آورد به هوشش آورد.
میگوید وقتی پدرم همه این کارها را کرد «وَ رَجَعَ الی مَکانِه (می خواستم این را بخوانم) فَقامَ لَیلَتَهُ کُلَّها» میگوید پدرم آن شب تا صبح ایستاد «یُصَلّی و یَستَغفِر وَ یَدعوا وَ یَتَضَرَّع » این را میگویند غیرت معرفتی؛ این حرکت، حرکتی است غیورانه در بعد معرفتی حسین(علیه السلام)؛ به موازات هم پیش میرود. «وَ قامَ اَصحابُهُ کَذالِک» اینها را من دارم از زینالعابدین(صلوات الله علیه) نقل میکنم؛ «یُصَلّون وَ یَستَدعون وَ یَستَغفِرون فَباتوا تِلکَ الَّیلَه وَ لَهُم دَویٌّ کَدَویِّ النَّحل ما بَینَ راکِع وَ ساجِدٍ وَ قائمٍ وَ قانِع» میگوید وقتی نگاه میکردیم به این سراها و خیمهها چنان صداهای اینها بلند بود به دعا؛ یک عده رکوع بودند، یک عده سجده بودند، یک عده همین طور مثل به تعبیر ما کندوی عسل که صدای زنبورها بیرون میآید، صدای ادعیه اینها بلند بود. این را میگویند غیرت در بعد معرفتیاش؛ این را میگویند به موازات غیرت ظاهریه غیرت باطنیّه عرفانیّه حسین.
تجلّی اوج غیرت عرفانی در روز عاشورا
امشب خیلی قشنگ این را پررنگش میکند، اما فردا... التماس دعا؛ شب عاشورا است، من هم حاجت دارم شما هم حاجت دارید... کجا این حرکت معرفتی بُرّاییاش شدید شد؟ یعنی این شدت محبت به الله تعالی و سیر الی الله تعالی حسین آن موقعی بود که نوشتند «وَ نَظَرَ یَمیناً وَ شِمالا» تمام تعلقات دیگر قطع است؛ یک نگاه کرد به سمت راستش، یک نگاه کرد دست چپش «فَلَم یَرَی مِن اَصحابِه اَحَدا» دیگر یکی دیگر باقی نمانده بود، هیچ کسی نیست؛ دیگر تمام شد؛ تک شده است خودش؛ اینجاست که غیرت عرفانی حسین(علیه السلام) گل میکند.
وداع امام حسین(علیه السلام) با سکینه(سلام الله علیها)
چه کار کرد؟ «فَنادی یا زِینَب یا اُمِّ کُلثوم یا سُکَینِه یا رُباب عَلَیکُنَّ مِنِّ السَّلام» خداحافظ، من هم رفتم... مینویسند این زن و بچه از خیمه ریختند بیرون دور حسین(علیه السلام) را گرفتند. معلوم است که چه شده است؛ فقط یکی را عرض میکنم. در این میان نازدانه سکینه است، دختر حسین است که خیلی حسین(علیه السلام) به او علاقهمند بود، میبیند این بچه دختر کوچک همین طور دارد هایهای گریه میکند؛ به تعبیر من اشکهایش میآید روی چهرهاش... رو کرد به او گفت «سَیَطولُ بَعدی یا سُکَینَه فَاعلَمی مِنکِ البُکاء» صبر کن گریهها در پیش داری تو دخترم... «سَیَطولُ بَعدی یا سُکَینَه فَاعلَمی مِنکِ البُکاء اِذِ الحِمام دِهانی» اما بعد از آن میدانید چه گفت؟ گفت «لا تُحرِقی قَلبی بِدَمعِکَ حَسرَتا» با این اشکهایت دل حسین را آتش نزن «ما دامَ مِنِّ الرّوح فی جُثمانی» تا من زنده هستم این طور گریه نکن دخترم...
مهلاً مهلا یا ابن الزهراء...
در بعضی از مقاتل مینویسند حسین(علیه السلام) با آستینش چهره دخترش را پاک میکرد. دختر چه گفت؟ دختر رو کرد به پدر گفت «اَ اَستَسلَمتَ لِلمَوت؟» بابا دیگر تن به مرگ دادی؟ حسین(علیه السلام) در جواب دختر با کنایه گفت چگونه تن به مرگ ندهد کسی که یار و یاوری ندارد؟ «لَو تُرِکَ القِطا لنام» ببینید این گفتگوها چطوری انجام شده بین پدر و دختر؛ سکینه چه گفت، گفت «یا اَبَه رُدَّنا اِلی حَرَمِ جَدّینا» حالا بابا اگر این است، پس اول ما را ببر مدینه بگذار خودت تنها بیا؛ جواب پدر و آن اینکه راه برگشت برای حسین نیست؛ حسین(علیه السلام) -حالا نمیدانم چطور بود- حرکت کرد آمد به سمت میدان جنگ؛ اما دید از عقب یک صدای آشنا دارد میآید؛ خیلی آشناست این صدا؛ گوش کرد دید دارد یکی میگوید «مَهلاً مَهلا یا بن الزَّهراء، مَهلاً مَهلا یا بن الزَّهراء»؛ ای پسر زهرا آرام برو، من به تو نمیرسم، من پیادهام تو سوارهای. برگشت حسین دید خواهرش زینب است...
[1] تذکر: جمله «إنّ الإسلام بَدؤُه محمدیّ و بقاؤُه حسینیّ» که به عنوان سرفصل مباحث این جلسات در ابتدای هر 12 جلسه توسط معظم له بیان شده است، متن روایت یا حدیث نمیباشد.
دريافت فايل صوتي