اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِين
وَ صَلَّی اللهُ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ الطَّيِّبينَ الطّاهِرين وَ لَعنَةُ اللهِ عَلی اَعدائِهِم اَجمَعين.
اَعوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيطانِ الرَّجيم؛ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم
« فَاتَّقُواْ اللَّهَ وَ أَطِيعُونِ وَ لَا تُطِيعُواْ أَمْرَ الْمُسْرِفِينَ الَّذِينَ يُفْسِدُونَ فىِ الْأَرْضِ وَ لَا يُصْلِحُونَ »
« اِنَّ الإسلامَ بَدؤُهُ مُحَمَدیٌّ وَ بَقائُهُ حُسَینیٌّ »
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به قیام و حرکت امام حسین (علیه السلام) بود که عرض کردم هدفمند بود و بالاترین هدفی را که حضرت در وصیتنامه شان مطرح فرمودند، اصلاح امّت بود که منشأ آن غیرت است. در دو رابطه غیرت را مطرح کردم؛ هم از نظر حرکت ظاهریِ امام حسین (ع)، و هم حرکت باطنی. که حرکت ظاهری حضرت، عمل به شریعت بود. و حرکت باطنی حضرت هم سیر الی الله تعالی بود. به این مناسبت وارد شدم در بحث غیرت از دیدگاه اهل معرفت و درجات سه گانه آن رامطرح کردم که در جلسه گذشته بحث تمام شد. در این جلسه فقط به یک نکته اشاره می کنم.
ندیدن مشکل در عالم وجود، نتیجه غیرت سالک
درجه سوّم غیرت از دیدگاه اهل معرفت این بود که غیرت ناشی از محبّت به خداوند حُجُب نورانی را هم در این سیر برطرف میکند. یعنی همان تعبیرِ مناجات شعبانیّه؛ که خداوند به دیده باطن عنایتی خاص میکند که باز شود و حُجُب نورانیّه را هم میدرد تا به معدن عظمت میرسد. میگویند نتیجهاش این است که این غیرت، او را به عالم تجرّد میکشاند. اینکه عالم تجرّد کجاست جای بحثش اینجا نیست؛ ولی آنچه هست این است که، چون ظرف شهود است، او در عالم وجود هیچ مشکلی نمیبیند. به این صورت که هیچ حادثهای نیست مگر اینکه پیش او حل شده است. اصلاً مشکلی نمیبیند، چه رسد بخواهد ـ نعوذ بالله ـ زبان به اعتراض باز کند. کَانَّه زبانی ندارد که بخواهد اعتراضی داشته باشد. هرچه میبیند، سراسر زیبایی میبیند و اصلاً زشتی در عالم وجود نمیبیند. میگویند در درجه سوّم غیرت، نتیجه این میشود که سیر میکند و پیش میرود تا به اینجا میرسد.
ما رأیت إلا جمیلاً...
به عنوان نمونه از غیر معصومین عرض میکنم که البتّه تالی تلو معصوم است. وقتی یزید به زینب (سلام الله علیها) میگوید: « کَیفَ رَأیتِ صُنعَ الله بأخیکِ وَ اَهل بیتِکِ » صنع خداوند را نسبت به خودتان چگونه دیدی؟ گفت: « ما رَأَیتُ إِلّا جَمیلاً » چیزی جز زیبایی ندیدم، همه اینها خوشگل بود.
پیر ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد
بنابراین غیرت در درجه سوم نتیجهاش این است که به عالم تجّرد کشیده میشود و مشکلی در عالم وجود نمیبیند، هر حادثهای که پیش بیاید اصلاً و ابداً زبان به اعتراض نمیگشاید. کأَنَّه زبانی ندارد. چه تعبیر کنم؟ هر چه بگویم باز کوتاه است.
ادامه بحث غیرت در اصطلاح علمای اخلاق
به اصل بحث برمیگردیم. اصل بحث ما در دهه عاشورا مسئله غیرت بود به اصطلاح علمای اخلاق بود، قصدم این بود که او را تکمیل کنم ولی چون جلسه آخر در اصطلاح اهل معرفت وارد شدیم، اینها را گفتیم. برمیگردم به بحث قبلیمان. گفتیم در اصطلاح علمای اخلاق، غیرت عبارت است از آن حالت روحی که موجب میشود انسان حفظ کند آن چیزی را که عقلاً و شرعاً حفظ او لازم است. و سرآمد اموری که حفظش لازم است دین است البته نسبت به افرادی که اعتقادات دینی دارند؛ از اینجا وارد شدم راجع به حرکت ظاهری امام حسین (علیه السلام) که ظاهرآن برای حفظ دین اسلام بود. لذا این جمله را که روایت هم نیست اول هر بحثم میگفتم «اِنَّ الإسلامَ بَدؤُهُ مُحَمَدیٌّ وَ بَقائُهُ حُسَینیٌّ» حضرت برای حفظ دین اسلام از بدعتها حرکت کرد، که اهمّ امور بود و حرکت ظاهری او بر این محور بود.
انواع پیوندهای انسانها با یکدیگر
1- پیوند جسمانی
من مقدّمتاً مطلبی را در باب روابط و پیوندهای انسانها با یکدیگر عرض کنم. گاهی پیوندها جسمانی است و پیوندهای جسمانی هم مختلف میشود. یک وقت پیوند جسمانی، حقیقی است که از آن تعبیر میکنیم به رَحِم و پیوندِ نسبی. مثل برادر، خواهر، پدر، مادر و... و یک وقت هست پیوندِ جسمانی، اعتباری و سببی است، مثل زوج و زوجه که پیوندِ جسمانی اینها حقیقی نیست، اعتباری است. روی آن علقه زوجیّتی که امر اعتباری است.
2-مصاحبت و معاشرت
گاهی جسمانی نیست مثل مصاحبتها، معاشرتها، و برخوردهایی که انسان میکند. که آن وقت قهراً محیط ها پیش میآید و من در گذشته چهار محیط را گفتم که معمولاً نقش سازندگی روی انسان دارد؛ محیط خانوادگی، تحصیلی- آموزشی، رفاقتی و شغلی. در محیط خانوادگی، پیوند جسمانی است، ولی در بقیّه پیوند، جسمانیِ حقیقی و جسمانیِ اعتباری نیست. اینها موجب میشود که افراد با دیگران پیوند میخورند. مثل رفاقتی.
3-پیوند روحانی معنوی
یک نوع پیوند هم هست که از آن تعبیر میکنند به پیوند روحانیِ معنوی. این هیچ کدام از آنهایی که گفته شد نیست. نه نسبی، نه سببی، نه مجالست، نه مصاحبت، نه رفاقت، نه آموزشی، نه شغلی. چه بسا گاهی هم تصادف است ولی در عین حال پیوند است؛ اما پیوند خاصّی است. فرض کنید در یک بلاد کفر بروید، یک کسی به شما برخورد کند بعد بگوید من مسلمانم. تا بگوید مسلمانم مثل اینکه شما با هم دیگر رابطه دارید، یک رابطه حسابی هم دارید. این پیوند است امّا پیوند معنویِ روحانی است. « إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ » که قرآن میگوید همین است.
پیوندها منشأ محبت هستند
این پیوندها به طور کلی، منشأ محبّتها میشود. بحث اساسی اینجا است. این پیوندها از هر نوع که باشد چه جسمانی حقیقی باشد، چه اعتباری باشد، چه مجالستی و... موجب میشود که از نظر طرفین، منشأ محبت میشود.
محبت منشأ غیرت است
وقتی اینها محبت را در پی داشت، در بحث غیرت گفتیم که اگر محبت خالصانه و صادقانه باشد، منشأ غیرت میشود. من گام به گام بحث را پیش میبرم. غیرت به این معنا که احساس میکنم وظیفه دارم حفظ کنم آن چیزی را که عقلاً و شرعاً محافظت از آن لازم است. همانجور که راجع به خودم این احساس را دارم، راجع به او هم این احساس را باید داشته باشم.
یعنی هر کسی که با دیگری یک پیوند محبّتی دارد، نشأت از هرچه گرفته باشد، همین که پیوند محبّتی دارد، اگر غیرت در محبّت داشته باشد باید این احساس را داشته باشد که نسبت به او آنچه را که لازم است حفظ آن عقلاً و شرعاً، حفظ کند. و سرآمد آن چیست؟ دین او است. اینجا تازه اوّل بحث است. نگاه کنید من گام به گام در بحثهایم پیش آمدم. یعنی چه پیوند خویشاوندی و نسبی باشد، چه سببی باشد، چه محیط آموزشی باشد، چه رفاقتی باشد، چه شغلی و همینطور که میرویم جلو مسلمان نسبت به مسلمان دیگر، که هیچ کدام از آنها نیست. اما پیوند، پیوندی است که محبت از او نشأت گرفته است.
محبت صادقانه و خالصانه مقتضی این است که از این محبّت، غیرت نشأت میگیرد. محبّ همیشه غیور است. من این روایت را در جلسات گذشته خواندم که پیغمبر فرمود ابراهیم غیور بود و من غیورتر از ابراهیم هستم. خدا غیرتش از من هم ببیشتر است « الله تعالی أَغیَر مِنّی » غیرت او از من بالاتر است. چون قبلاً روایت را خواندم تکرار نمیکنم. معنای آن این است که محبّت خدا به بندههایش، بیش از محبّت من به شما است و محبّت من به شما بیش از محبّت حضرت ابراهیم به امّت است. اینها همه از او ریشه میگیرد، چون غیرت از حالات محبّت است و من در گذشته اینها را بحث کردم. لذا بحث غیرت اینجا مطرح میشود. غیرت نسبت به دینِ آن طرف در محیط خانوادگیاش، همینطور بیا محیطها را دانهدانه برو جلو. حتی من گفتم هیچ کدام از اینها که نبود، مسلمان نسبت به مسلمان دیگر وظیفه دارم. اشاره هم کردم گفتم مسئله امر به معروف و نهی از منکر هم، یک شاخهای از غیرت است، نشأت گرفته از اوست. حسین (علیه السلام) در اهدافی که در وصیتنامهاش نوشته بود، اوّل نوشته بود اصلاح امّت و بعد امر به معروف و نهی از منکر. لذا اینجا این بحث مطرح است که به مقتضای این پیوندها که در پی دارد محبتها را، که در پی دارد غیرتها را، باید حافظ دین آنها باشد. چیزی که برای مهم است باید این باشد.
عصبیّت جاهلی، غیرت مذموم است
غیرت یا حمیّت یا عصبیّت، ممدوح و مذموم دارد. اینکه گفته شد، ممدوح و ستایش شده آن است. مذمومِ آن، عصبیّتِ جاهلیّت است که بر محور این پیوندها نیست. اگر هم باشد یا مشروع نیست، یا معقول نیست. لذا ما هم در روایاتمان داریم، هم در قرآن: « إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُواْ فىِ قُلُوبِهِمُ الحَْمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجَْاهِلِيَّة»
علی (علیه السلام) در خطبه قاصعه: « فَإِنْ كَانَ لَا بُدَّ مِنَ الْعَصَبِيَّةِ فَلْيَكُنْ تَعَصُّبُكُمْ لِمَكَارِمِ الْخِصَالِ وَ مَحَامِدِ الْأَفْعَالِ وَ مَحَاسِنِ الْأُمُورِ » ببینید علی (علیه السلام) دست روی کجا میگذارد! گریزی از عصبیّت و غیرت نیست.انسان بیغیرت مثل اینکه انسان نیست. میفرماید حال که گریزی از تعصّب نیست، باید تعصّب شما بر محور صفات شایسته، کارهای پسندیده و اعمال نیکو باشد.
امیرالمؤمنین وقتی میخواست اصحابش را ترغیب کند فرمود « ما تَنتَظرون بِنَصرِکُم رَبَّکُم أَما دینٌ یَجمَعُکُم وَ لاحَمیَّةَ تُحمِشُکُم » یعنی دین ندارید که شما را گرد بیاورد؟ غیرت ندارید که شما را تکان بدهد؟ این همان حالتی است که ناشی از محبّت است. تکاندهنده محبّ است. از آن طرف، پیغمبر هم آن جاهلیت را میکوبد « مَن کانَ فی قَلبِهِ حَبَّةٌ مِن خَردَلٍ مِن عَصَبیَّة بَعَثَهُ الله یَومَ القیامَةِ مَعَ أَعرابِ الجاهلیَّه » اگر در قلب کسی به اندازه سر سوزنی از عصبیّت جاهلیّت باشد، خداوند در روز قیامت او را با اعراب جاهلی مبعوث میکند. حضرت عصبیّت جاهلیّت را میگوید. تمام شد تکلیف اینها معلوم است.
بروز عصبیّت جاهلیّت هنگام رحلت رسول اکرم(ص)
اما این را به شما عرض کنم که مسائل دردناکی در این ایّام، در آخرین لحظات زندگی پیغمبر اکرم پیشآمد کرد. یکی این بود که آن کسانی که باید بر محورِ همین غیرتِ بر دین قیام میکردندو حفظ دین اسلام میکردند، نکردند. میدانستند، امّا نکردند. و آن کسانی که متعصّب به عصبیّت جاهلیّت بودند، آنها آمدند درصحنه و مسیر اسلام را به این مسیر کشاندند که دیدید. میخواستم برای شما یک مصداق بگویم. وظیفه اینها اِعمال غیرت نسبت به دین بود، امّا نکردند. کار به آنجا رسید که حسین (علیه السلام) دید اسلام به تدریج دارد محو میشود و آن قیام را کرد. منشأ آن همین روزها بود که آنهایی را که متعصّب به عصبیّت جاهلیّت بودند وارد کار شدند و مسیر را اینگونه کردند که میدانید در تاریخ.
اهانت به پیامبر(ص)
ـ نعوذ بالله ـ اهانت به پیغمبر هم کردند. حتّی پیغمبر اکرم خواست جلوی این انحراف را هم بگیرد. فرمود برای من قرطاس بیاورید( بعضیها جاها کِتف دارد ) « أَکتُبُ لَکُم کِتاباً لَن تَضِلّوا بَعدی أَبَداً » تا برای شما چیزی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. خواست جلوی این انحراف را بگیرد که این متعصّبین به جاهلیت نتوانند کاری کنند. که آن شخص آنطور جسارت کرد و جلوگیری کرد و گفت « وَ إِنَّ الرَّجُلَ لَیَهجُر» یعنی نعوذ بالله آن مرد (پیامبر) هذیان میگوید.
یزید هم برگشت گفت « لَعِبَت هاشِمُ بالمُلکِ فَلا خَبَرٌ جَاءَ وَ لا وَحیٌ نَزَلَ » این همان تعصّب جاهلیّت است دیگر! که ریخت بیرون. همین بود. گفتم ریشه آن هم اینجا بود.
اجازه خواستن ملک الموت
روایتی اینطور نقل میکند که پیغمبر در بستر بیماری بود و پرستار او دخترش زهرا (سلام الله علیها) بود. یک وقت دیدند یک شخصی به صورت اعرابی، مثل افراد بیابانی، درب خانه پیغمبر را میکوبد و این جملات را میگوید: « السّلامُ عَلَیکمَ یا أَهلَ بَیتِ النُبُوَّه وَ مَوضِعَ الرِّسالَه وَ مُختَلَفَ المَلائِکَه » بعد میگوید به من رخصت بدهید که وارد خانه شوم. زهرا (سلام الله علیها) در پاسخ او گفت: پیغمبر را یارای ملاقات با کسی نیست.
دوباره همین جملات را گفت: « السّلامُ عَلَیکمَ یا أَهلَ بَیتِ النُبُوَّه وَ مَوضِعَ الرِّسالَه وَ مُختَلَفَ المَلائِکَه » دوباره اجازه خواست وارد بشود. زهرا (سلام الله علیها) به او اجازه نداد. گفت پیغمبر را یارای ملاقات نیست. دقت کنید و ببینید عظمت این اولیاء خدا را. باید اجازه بگیرد، اجازه را هم باید زهرا(سلام الله علیها) به او بدهد. اگر او اجازه ندهد این اذن دخول ندارد.
بار سوّم گفت... یک مرتبه یک بانگ و نهیبی برآورد که تمام اهل خانه به خود لرزیدند. پیغمبر چشمهایش را باز کرد، چهره زهرا را نگاه کرد. فرمود یا فاطمه چه شده است؟ زهرا (سلام الله علیها) به پدر گفت: یک اعرابی آمده، اذن میخواهد وارد شود، من به او اجازه ندادم. پیغمبر فرمود؛ شناختی این کیست؟ جواب داد « اللهُ وَ رَسولُهُ أَعلَم » خدا و پیغمبر بهتر میدانند. فرمود زهرا جان این کاسر لذّات است، قاطع شهوات است، همسران را بیوه میکند، فرزندان را یتیم میکند، جماعات را متفرّق میکند، این ملک الموت است. تا این جمله از دهان مبارک پیغمبر بیرون آمد زهرا صدایش بلند شد: « وا مَدِینَتاه خَرُبَتِ المَدینَة » زهرا (سلام الله علیها) شروع کرد گریه کردن. پیغمبر اکرم قدری بیهوش شد. زهرا (سلام الله علیها) رو کرد به پدر، گفت پدر با من صحبت کن...
میدانید الآن چه به ذهنم آمد؟ آن موقعی که علی (علیه السلام) آمد بالای سر زهرا، مسجد بود به او خبر دادند، با عجله آمد، عمامه را برداشت، عبا را گذاشت کنار، سر زهرا را به دامن گرفت. هر چه صدا کرد، جواب نمیداد. گفت من علی هستم چشمانت را بازکن. چشمهایش را باز کرد... اینجا هم زهرا گفت من فاطمه هستم من دخترت هستم. با من حرف بزن. میگویند تا این را گفت پیغمبر چشمانش را باز کرد، یک نگاه به چهره دختر کرد دید دارد گریه میکند، دستانش را بالا آورد شروع کرد اشکهای دختر را پاک کردن. فاطمه گریه نکن. تمام ملائکههای آسمانها از گریه تو دارند گریه میکنند. فاطمه صبر کن، هر وقت من از این دنیا رفتم بگو « إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُون »...
دريافت صوتپخش صوتدريافت فيلم پخش فيلم